سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد |
|
+نوشته شده درشنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 19:3 توسط ناصر |
+نوشته شده درسه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 16:26 توسط ناصر |
همه ما وارثیم وارث عذاب عشق سهم اون بیشتره که میشه خرابه عشق موندن و فریاد زدن اینه رمز و راز عشق
خدایا منم خیلی تنها شدم خودت کمکم کن +نوشته شده درسه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 15:29 توسط ناصر |
دیگر اشکانم را ارزان نمی فروشم دیگر صدایم را بی حاصل نمی بازم دیگر گوشهایم را بیهوده خسته نمی کنم و دیگر دستهایم را برایش تکان نمی دهم -آری
از این زندان بی حصار خسته شدم . من دیگر چشمانم را می بندم. ----------------------------------- ستاره هایم را در دریا گم کرده ام طوفانهایم را در آسمان ماهی را در صحرا لاله را در دریا صدایم را در مدادم مدادم را در نوایم آری من خود را گم کرده ام !!!!!!!!!!! خود را اسیر طوفانهای کویری کردم خود را اسیر سرابهای خیالی کردم من خویش را با هیچ هم آوا کرده ام. من دیگر چشمانم را میبندم +نوشته شده درسه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:34 توسط ناصر |
تو ای فردا، بیا از راه ،
بیا تا پیکر بیجان من از روح من آغوش برگیرد ، و نقش تازه ای گیرد و در ایران خود جان را بیاسایم، که در آیین ما رسم است آزادی. تو ای زیباتر از هر روز من ، فردا ، بیا از راه ، بیا تا لحظه ای من هم بیاسایم ، از این نامردمی چشمی بپوشانم بیا تا از دورنگی های مردم لحظه ای آرامشی گیرم. تو ای زیباتر از هر روز ، تو ای فردا ، بیا تا روح خود را رنگ و طرح تازه ای بخشم و در آرامشی مطلق ، غزل خوانم.
+نوشته شده درسه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:33 توسط ناصر |
+نوشته شده درسه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:3 توسط ناصر |
زندگي را با تو مي خواهم
+نوشته شده درسه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:1 توسط ناصر |
نیازمند چیزی بودم که باورش کنم , نگاهت بر من افتاد و باور کردم. خواهان کسی بودم تا باورش کنم , خود و رویاهایت را با من تقسیم کردی و باورت کردم اما آن چه که به راستی نیازمندش بودم , باور کردن خود بود. مرا به دنیای درونت بردی و با اکسیر عشق یاریم کردی و به برکت توست که زنده ام , لمس میکنم و باور دارم , کسی , چیزی یا خود را ... آری تنها به خاطر وجود توست
+نوشته شده درسه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 10:57 توسط ناصر | امروز تنهاييم را كسي نفهميد اشكهاي بيچاره عاجز شدند .......... دلتنگت بودم اي تو كه تمام آرزوهاي مرا به باد دادي اما هنوز هم خواب ديدن تو برايم به تمام عمر مي ارزد.... كاش ميديدم چيست آنچه از چشمت تا اعماق قلبم جاريست سلام
امروز روز خيلي قشنگي بود مخصوصا با برفي كه ميومد ....
همه جا سفيدي و تميزي موج ميزد.... و منم طبق عادت ديرينم
رفتم قدم بزنم اونم بدون چتر خيلي قشنگه راه بري و فكر كني
انگار تو هواي برفي آدما هم با هم خودموني ترن وخنده بچه ها
كه با شوق زياد گولهاي برفي رو بهم هديه ميكنن.......
همه چيز قشنگ بود .......... اما توي همه اون لحظه ها
فكرم پيشت بود...كه الان تو كجائي؟ زير برف سردت نشه
آخه تو خيلي ضعيف بودي .... زود سرما ميخوردي
..............................
دلتنگم.... مهم نيست...... خوش باش
+نوشته شده درپنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 18:22 توسط ناصر | +نوشته شده درپنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 18:18 توسط ناصر |
+نوشته شده درجمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 20:35 توسط ناصر | گفتم تو شيرين مني . گفتا تو فرهادي مگر ؟ گفتم خرابت مي شوم . گفتا تو آبادي مگر ؟ گفتم ندادي دل به من . گفتا تو جان دادي مگر ؟ گفتم ز کويت مي روم . گفتا تو آزادي مگر ؟ گفتم فراموشم مکن . گفتا تو در يادي مگر ؟ گفتم که بر بادم مده . گفتا نه بر بادي مگر ؟ +نوشته شده درشنبه بیستم اسفند 1384ساعت 11:47 توسط ناصر |
+نوشته شده درپنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 21:20 توسط ناصر |
لبخند زد بر چهره ام اما نمی دانم چرا؟ لبخند او ساده نبود لرزاند سرتا پای من
کاش خداوند هيچ وقت به کلمات غرور و عشق و دروغ فکر نميکر که تا هيچ وقت هيچ عاشقی به خاطر غرورش به عشقش دروغ بگه .
دیشب ندیدی که چه محشر کردم با اشک تمام کوچه را تر کردم دیشب که سکوت دق مرگم می کرد وابسته گی ام را به تو عادت کردم
در داد گه عشق کنم از تو شکایت به خدایت گویم که مرا کشت دو چشمان سیاهت
وقتی که گفتم ای عزیز؛ من دوستت دارم هنوز خندیدی و گفتی به من؛ درعشق من اینک بسوز گفتم برای خاطرت من مثنوی ها گفته ام گفتی که شعرت کهنه بود من شهر نو می خواستم گفتم هوای خاطرم در یاد تو پر می زند گفتی برو من خسته ام یادم به تو سر می زند من تا سحر ماندم ولی گویا که در یادت نبود گفتی که راهت دور بود دل جای دیگر رفته بود زیبای من؛ من بارها لیلا و مجنون خوانده ام لیلای تو اینک منم مجنون عشقت مانده ام رفتی ز پیشم بی وفا لیلای دوم داشتی کردی فدای لیلی ات هرچه زمن کم داشتی من از برای ماندنت قلبم گرو بگذاشتم قهرت باهانه بودو بس من هیچ کم نگذاشتم
خوب ترین مرحله ی عشق همین است از من تو همان چیز بخواهی که ندارم
اميدوارم خوشتون امده باشه راستی تشکر ميکنم از دوست عزيزمون خانم ساحل که اکثر اين شعرا رو برای وبلاگ فرستادن.
ببینید دوستان اگه با این قطعه ها حال می کنید نظر بدید تا باز هم بزارم
+نوشته شده درپنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 21:15 توسط ناصر | دیشب خوابشو دیدم خواب اون دخترک تنها زیر درخت اقاقیا... دوباره همون سوالو پرسید ...اما..........اقاقیا ساکت ..... من ساکت ...اون ساکت.......... دوباره می پرسه.....بارها و بارها......... و هنوز.......اقاقیا خاموش..........من خاموش ............اون خاموش............. اما این بار دیگر نپرسید...من از خواب بیدار نشدم... گلهای اقاقیا شکفت یه برگ روی گونه های دخترک افتاد و دخترک ... دخترک...دیگه سوالی نپرسید................ (و من هنوز در حسرت خوش به حال دخترک،خوش به حال دخترک زیر اون درخت نشسته ام...)
+نوشته شده درپنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 21:4 توسط ناصر |
+نوشته شده درچهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 10:52 توسط ناصر | سلام بهونه قشنگ من براي زندگي من ميگم بهم نگاه كن +نوشته شده درچهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 10:50 توسط ناصر |
+نوشته شده درچهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 10:47 توسط ناصر | ما را باش که فکر میکردیم میشه عاشق بودو موند ما را باش که فکر میکردیم میشه از عاشقی خوند ما را باش که عمریه از عاشقی دم میزنیم عمریه که چونه زیادو از کم میزنیم چی میشد اگه دروغ تو لحظه ما جا نداشت چی میشد اگه دورنگیم معنا نداشت چرا ما ادما گاهی وقتا خیلی بد میشیم سر راه همدیگه خواسته نا خواسته سد میشیم هر کی با ما صادقه باهاش پر از کلک میشیم +نوشته شده درچهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 10:44 توسط ناصر | وقتی کسی عاشق میشه چی به سرش میاد؟ +نوشته شده درچهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 10:29 توسط ناصر | | صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين فروردین 1386 بهمن 1385 آذر 1385 اسفند 1384 پيوندها طراح قالب محمد يعقوبي پشتيباني بلاگــــفا.كـام RSS |